تبليغاتX
 صدای سخن عشق

 

دنیا دیوار های بلند دارد و درهای بسته که دور تا دور زندگی  را گرفته اند  نمی شود از

دیوارهای دنیا بالا رفت.نمی شود سرک کشید و آن طرفش را دید. کاش این دیوارها پنجره

داشت و کاش می شد گاهی به آن طرف نگاه کرد.شاید هم پنجره ای هست و من نمی بینم .

شاید هم پنجره اش زیادی بالاست و قد من نمی رسد  . با این دیوارها چه می شود کرد؟

می شود از دیوارها فاصله گرفت و  می شود  فراموش  کرد که دیواری هست 

و شاید می شود تیشه ای برداشت و کند و کند. ...شاید دریچه ای،شاید شکافی،شاید روزنی 

همیشه دلم می خواست روی این دیوار سوراخی درست کنم.حتی به قدر یک سر سوزن،برای 

رد شدن نور،برای عبور عطر و نسیم،برای....   گاهی ساعتها پشت این دیوار می نشینم و 

گوشم را می چسبانم به آن و فکر می کنم؛ اگر همه چیز ساکت باشد می توانم صدای باریدن 

روشنایی را از آن طرف بشنوم.اما هیچ وقت،همه چیز ساکت نیست و همیشه چیزی هست که 

صدای روشنایی را خط خطی کند دیوارهای دنیا بلند است،ومن گاهی دلم را پرت می کنم آن 

طرف دیوار.به امید آنکه شاید در آن خانه باز شود. آن طرف حیاط خانه ی خداست. 

وآن وقت هی در می زنم،در میزنم،و میگویم: 

"دلم افتاده توی حیاط شما.می شود دلم را پس بدهید..." 

کسی جوابم را نمی دهد،کسی در را برایم باز نمی کند.اما همیشه،دستی،دلم رامی اندازد این 

طرف دیوار. و من این بازی را دوست دارم.همین که دلم پرت می شود ...این طرف دیوار، 

من این بازی را ادامه می دهم و آنقدر دلم را پرت می کنم،آنقدر دلم را پرت می کنم تا 

خسته شوند،تا دیگر دلم را پس ندهند.تا آن در را باز کنند و بگویند: بیا خودت دلت را بردار و 

برو.    آن وقت من می روم و دیگر هم بر نمی گردم.

 

 

 


 

نوشته شده توسط ترنم در شنبه 31 فروردین1387 ساعت 12:25 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


 

     من در گذشته فراموش شده ای به دنيا آمدم که : مردمش يک دل داشتند و يک خدا

             ولی امروز همان مردم ، يک سر دارند و هزار سودا . يک نام دارند و هزار چهره  

 

     چه شد ... چه بر سرشان آمد ؟

             کجايند مردمان پاک سرزمين من که روزگاری بعضی هايشان حرمت محمد آمنه را نگه ميداشتند

             و بعضی هايشان قسم به نام عيسای مريم می خوردند ...

 

 

      چه شد ... چه بر سر ايمان و نام و نشانشان آمد ؟

              مگر کعبه ابراهيم همانجا ، سر جايش نيست ؟

              مگر همه به سوی خدای عشق نماز نمی گذارند ؟ 

             پس چرا هر يک سويی و هر کدام قبله ای متفاوت دارند ؟

 

      اين يکی دروغ را حرام می داند ، ديگری مصلحتی اش را صلاح ميداند !!!

              اين يکی يک خدا دارد و هفتاد عشق ، ديگری عشق را در گنجه ، پنهان می کند !!!

              اين يکی داغ مهر بی نماز بر پيشانی نشانده  ، ديگری نمازش را در حضور ناب کسی می خواند که

              نامش خداست !

 

      چه شد ... چه بر سرشان آمد ؟ ...

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط ترنم در یکشنبه 12 اسفند1386 ساعت 10:38 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


از تو مي پرسم كه آيا يك برابر هست با يك؟

يقين دارم كه خواهي گفت آري، ولي نه!

             فرستادند مرا روزي روم تدريس بنمايم الفباي رياضي را                  

     براي يك كلاس از كودكان ابتدايي                               

پس از ذكر سلام و مختصر قال و مقالي          نوشتم روي تابلو «يك برابر هست با يك»

ليك ديدم درك اين نكته براي چند كودك سخت و دشوار است.

براي چندمين بار تكرار كردم: «يك برابر هست با يك»

ولي نه! هيچ تأثيري در آنان من نديدم....

به ميز رو به رو با پشت دستم كوفتم ناگه          كه آيا خود نميدانيد «يك با يك برابر هست؟»

سؤالم را فقط با سر تكان دادن، جواب خير ميدادند.

به خود هرگز چنان عجزي نديدم             لب خود از تعجب مي گزيدم

كه ناگه فكر تازه اي اندر سر افتاد

براي رفع ابهام از معما، شروع كردم به تمثيل و مثال

مثال از يك قلم، يك ميز، يك دفتر         ولي نه با همه تدبير من ناكارساز آمد

گچ و پاك كن كناري بگذاشتم كنار صندلي رفتم

به ميزي تكيه اي كردم، بسي غمناك و سر در گم

در اين بين از ميان آن همه كودك نگاهم شد               گره گيردوچشم پر زاشك كودكي كوچك

كه سيمايش نشان از فقر مي داد و به پايش پاي پوشي كهنه، پوسيده، لباسش سر به سر وصله

نه از ترس من، از سرما به خود چون بيد مي لرزيد

به خود گفتم: از اين كودك شوم جويا،                 چرا باور ندارد « يك برابر هست با يك؟»

بلندش كردم از جايش، سؤالم را كه پرسيدم، جوابي هيچ نشنيدم

براي بار دوم باز نشنيدم، سؤالم را براي بار سوم آنچنان با خشم

پرسيدم كه او از ترس گامي را عقب تر رفت

ولي ناگه به فرياد آمد آن كودك            كه اي آقا چه ميگويي كه «يك با يك مساويست»؟

نـــه! هرگز، چنين چيزي محال است               «يك با يك مساوي نيست»!!!

آيا آنكه بابايش درون هر اداره آشنا دارد،           بـرابـر هـست با مــن؟

يكِ با ناز و نعمت پرورانيده، كجا با آن يكِ رنجور و سرگشته مساويست؟

              يكي كه آنقدر خورده

                              كه از چاقي ز صد هم بيشتر گشته،

                                                         كجا با آن يكِ رنجور و سرگشته  

                                                                               كه از صفر هم بود كمتر مساويست؟  

در آن حالي كه او با اشك و فريادش مسلط بر تمام روح و جسمم بود،

تساوي را كه روي تابلو با گچ نوشتم              ابتداي زنگ درسم نامساوي كردم و گفتم:

كه «يــك با يــك مسـاوي نــيست»

 


 

نوشته شده توسط ترنم در شنبه 27 بهمن1386 ساعت 1:18 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


                                  

بوي خون از نفس باد صـبا مي آيد

از سراپرده ي حق، بانگ عزا مي آيد

بر سر نيزه ي دژخيم ستم گستر دون

عجـبا از سر بُبــــْريده صدا مي آيد

اين مه جلوه گرازكيست كه بر نوك سنان

جلو قافــله ي كــرب و بــلا مي آيد

سرِ معمار عزيزيست كه در واديِ عشق

كعبه ي دل ز وفـا كرده بـنا، مي آيد

سرِ شاهـيست كه اندر ره آزادي و داد

داده هفـتاد و دو قربان ز وفـا مي آيد

آيه كــهف به لب دارد و در شام بـلا

بــهر ويرانـگري كــاخ جــفا مي آيد

زن پروانه وشي سوخته پر، با دلِ خون

از قــفايِ سرِ آن شــمع هــدا مي آيد

آنكه از خطــبه پُر آتش خود مي سازد

پايــگاه ستــم و ظـلـم فــنا، مي آيد

به سوي شـام احد شيـــرزن آل علـي

پي خونــخواهي شــاه شهــدا مي آيد

 

                        


 

نوشته شده توسط ترنم در چهارشنبه 19 دی1386 ساعت 7:21 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم، همان يك لحظه ي اول، كه ظلم را مي ديدم از مخلوق بي وجدان، جهان را با همه زيبايي و زشتي، به روي يكدگر ويرانه مي كردم.

عجب صبري خدا

اگر من جاي او بودم، كه در همسايه ي صدها گرسنه، چند بزمي گرم عيش ونوش مي ديدم، نخستين نعره ي مستانه را خاموش، آندم بر لب پيمانه مي كردم.

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم، نه طاعت مي پذيرفتم، نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز كرده، پاره پاره در كف زاهد نمايان، سُبحه ي صد دانه مي كردم.

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم، براي خاطرِ يكي مجنونِ صحراگردِ بي سامان، هزاران ليليِ نازآفرين را، كوه به كوه، آواره و ديوانه مي كردم.

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم، بگردِ شمع سوزانِ دل عشاقِ سرگردان، سراپاي وجود بي وفا معشوق را، پروانه مي كردم.

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم، چرا من جاي او باشم!!! همان بهتر كه او خود جاي خود بنشسته و تاب تماشاي تمام زشت كاريهاي اين مخلوق را دارد، وگرنه، من به جاي او چو بودم، يكنفس كي عادلانه سازشي با جاهل و فرزانه مي كردم.

عجب صبري خدا دارد

 


 

نوشته شده توسط ترنم در شنبه 1 دی1386 ساعت 7:27 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


                                                                     

توی اتاق رختكن كلوپ گلف ، وقتی همه آقايون جمع بودند يهو يه موبايل روی يه نيمكت شروع ميكنه به زنگ زدن.

مردی كه نزديك موبايل نشسته بود دكمه اسپيكر موبايل رو فشار ميده و شروع می كنه به صحبت.

بقيه آقايون هم مشغول گوش كردن به اين مكالمه ميشن ...
مرد: الو؟
صدای زن اونطرف خط: الو سلام عزيزم. تو هنوز توی كلوپ هستی؟
مرد: آره !

زن: من توی فروشگاه بزرگ هستم

 اينجا يه كت چرمی خوشگل ديدم كه فقط ۱۰۰۰ دلاره! اشكالی نداره اگه بخرمش؟

مرد : نه. اگه اونقدر دوستش داری اشكالی نداره!
زن: من يه سری هم به نمايشگاه مرسدس بنز زدم و مدلهای جديد
۲۰۰۶ رو ديدم. يكيشون خيلی قشنگ بود قيمتش ۲۶۰۰۰۰ دلار بود !
مرد: باشه. ولی با اين قيمت سعی كن ماشين رو با تمام امكانات جانبی بخری !
زن: عاليه. اوه  يه چيز ديگه  اون خونه ای رو كه قبلا ميخواستيم بخريم دوباره توی بنگاه گذاشتن برای فروش. ميگن
۹۵۰۰۰۰ دلاره
مرد: خب… برو تا فروخته نشده پولشو بده. ولی سعی كن
۹۰۰۰۰۰ دلار بيشتر ندی !!!
زن: خيلی خوبه. بعدا می بينمت عزيزم. خداحافظ
مرد: خداحافظ
بعدش مرد يه نگاهی به آقايونی كه با حسرت نگاهش ميكردن ميندازه و ميگه: كسی نميدونه كه اين موبايل مال كيه ؟!

نتيجه اخلاقی: هيچوقت موبايلتونو جايی جا نذارين !!!

 


 

نوشته شده توسط ترنم در سه شنبه 13 آذر1386 ساعت 6:49 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


  نامت چه بود؟ آدم
فرزندِ ؟ من را نیست نه مادری و نه پدری بنویس اول یتیم عالم خلقت
محل تولد؟ بهشت پاک
اینک محل سکونت؟ زمین خاک
آن چیست بر گُرده نهادی؟امانت است.
قدت؟ روزی چنان بلند که همسایه خدا ، اینک به قدر سایه بختم بروی خاک
اعضای خانواده؟ حوای خوب و پاک، قابیل وحشتناک،هابیل زیر خاک
روز تولدت؟در جمعه ای ،به گمانم روز عشق
رنگت؟ اینک فقط سیاه ز شرم چنان گناه
وزنت؟نه آنچنان سبک که پَرم در هوای دوست نه آنچنان سنگین که نشینم به این زمین
جنست؟ نیمی مرا زخاک نیمی دگر خدا
شغلت؟ در کار کشت امید بروی خاک
شاکی تو؟ خدا
نام وکیل؟ آن هم فقط خدا
جرمت؟ یک سیب از درخت وسوسه
تنها همین؟ همین و بس

حکمت؟ تبعید در زمین
همدمت در گناه ؟ حوای آشنا
ترسیده ای؟ کمی
زچه؟ که شوم من اسیر خاک
آیا کسی به ملاقاتت آمده است؟ بلی
چه کس؟ گاهی فقط خدا
داری گلایه ای؟ دیگر گِله نه ولی...
ولی که چه؟حکمی چنین آن هم به یک گناه؟!!!!
دلتنگ گشته ای؟ زیاد
برای که؟ تنها فقط خدا
آورده ای سند؟ بلی
چه؟دو قطره اشک
داری تو ضامنی؟ بلی
چه کس؟ تنها کس خدا
در آخرین دفاع؟ می خوانمش چنان که اجابت کند دعا




 

نوشته شده توسط ترنم در جمعه 2 آذر1386 ساعت 7:11 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


       اين پستمو تقديم ميكنم به دوست خيلي خيلي خيلي عزيزم: « قناري نازم »

                                     http://www.ghasedak1220.blogfa.com   

                        

                                                  آخه امروز تولد قناری جونمه

              

                               

از ميان گلهاي خدا گل 66 ،

ازميان شاخه هاي آن شاخه ي آبان

و ازميان گلبرگهاي آن بيست و ششمينش

را بسيار دوست دارم زيرا ، اي ملكه ي خوبيـها،

مـن تــو را در اين شلـــوغ بـازار زنــدگي يافتم.......

 

اينم هديه ي من به قناري نازم   

 

 

همانگونه كه موج زاده ي درياست

تو نيز زاده ي احساس مني

من امروز به راز هستي ام پي بردم

راز هستي تكرار خواستن توست

تويي كه تمام احساس منی

(قناری نازنینم تولد مبارک)


 

نوشته شده توسط ترنم در شنبه 26 آبان1386 ساعت 1:13 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


خداوند متعال خزانه دار تمام دلهای عاشق است...

 

 

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌كنم
گفتی: فانی قریب
.:: من كه نزدیكم (بقره/۱۸۶) ::.
گفتم: تو همیشه نزدیكی؛ من دورم... كاش می‌شد بهت نزدیك شم
گفتی: و اذكر ربك فی نفسك تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد كن (اعراف/۲۰۵) ::.
گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!
گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لكم
.:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.
گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشی
گفتی: و استغفروا ربكم ثم توبوا الیه
.:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه كنید (هود/۹۰) ::.
گفتم: با این همه گناه... آخه چیكار می‌تونم بكنم؟
گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
.:: مگه نمی‌دونید خداست كه توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌كنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.
گفتم: دیگه روی توبه ندارم
گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
.:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳) ::.
گفتم: با این همه گناه، برای كدوم گناهم توبه كنم؟
گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا
.:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/۵۳) ::.
گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟
گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله
.:: به جز خدا كیه كه گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.
ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرك
گفتی: الیس الله بكاف عبده
.:: خدا برای بنده‌اش كافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.
گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیكار می‌تونم بكنم؟
گفتی:

یا ایها الذین آمنوا اذكروا الله ذكرا كثیرا و سبحوه بكرة و اصیلا هو الذی یصلی علیكم و ملائكته لیخرجكم من الظلمت الی النور و كان بالمؤمنین رحیما
.:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد كنید و صبح و شب تسبیحش كنید. او كسی هست كه خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریكی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن. خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) ::.


 

نوشته شده توسط ترنم در سه شنبه 22 آبان1386 ساعت 12:39 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


سبدي به دست گرفتم وسرچهاراه ، چهار زمانه ماندم.        گل گل

 

بوق بوق ،برو كنار بيابالاامشب با ما باش .

گل گل ،صداي گل ؛مرا از زوزه گرگ ها رها مي كرد.آقا، خانم گل

  مادر مي گريست                        شب مادر مي گريست.

 

به گربه گل فروختم ،سگ زايييد.

از سبدم ترسيدم گوئي من زندگي مي فروختم.

مادر مي گريست شب                     شب مادر مي گريست .

 

                         سر چهاراه سه زمانه بودم

 

زني فرياد مي كشي